دکتر محمدمهدی اسهدی متخصص طب سوزنی

مصاحبه – نبض آرامش در دست طبیب معتمد

پزشک معتمد اهالی است. در محله بهار خیلی‌ها شماره تماس او را دارند.‌ گاه و بیگاه با او تماس می‌گیرند و چاره‌ای برای تسکین دردشان می‌خواهند. گاهی هم از دغدغه‌های فکری‌شان با دکتر سخن می‌گویند یا راه‌حلی برای رفع مشکل خانوادگی‌شان می‌خواهند. او هم بی‌منت و از روی رضا کمک می‌کند. تمام وقتش را برای خدمت به مردم در نظر گرفته است. این عهدی است که وقتی لباس سفید پزشکی را برای نخستین بار به تن کرد با خدا بسته است. پاتوق دکتر محمدمهدی اسعدی مسجد امام حسن مجتبی(ع) است. از خیلی سال پیش بوده. به گفته خودش تحول در زندگی‌اش را مدیون آیت‌الله ‌خوشوقت امام جماعت این مسجد بوده و حالا هم که این عالم دوست داشتنی بین ما نیست باز ترجیح می‌دهد برای نماز به آنجا برود. دکتر اسعدی معمولا بعد از نماز بساط درمانش را برپا می‌کند و به مداوای بیماران می‌پردازد. آن هم رایگان. ساعت‌ها برایشان وقت می‌گذارد. به بچه‌های مسجدی هم امدادگری یاد داده است. خدمات دکتر در محله و مسجد زیاد است. داخل مطبش هم حال و هوای جبهه دارد. حق معاینه خاصی ندارد. کارش طب سوزنی است و هر کسی در حد وسعش هزینه پرداخت می‌کند.

 

شهید علی اسعدی
حال و هوای جبهه در مطب دکتر

مطب دکتر اسعدی حوالی میدان سپاه است. در ورودی یک کوچه بن‌بست. طبقه اول یک ساختمان تقریباً قدیمی. خیلی بزرگ نیست. کنج سالن انتظار، تابلویی است. عکس نوجوان رزمنده‌ای که اسلحه به دست دارد. این نخستین مطبی است که با حال و هوای جبهه می‌بینم. تصورم بر این است که عکس نوجوانی خود دکتر است اما گمانم اشتباه است. چراکه روی میز کوچکی که در آنجا قرار دارد وسایلی زنگ زده و کهنه دیده می‌شود. یک قمقمه، شانه‌ای شیری رنگ که چند دندانه ندارد، یک ساعت، قرآن کوچک و یک تسبیح زردرنگ. همه‌شان در ظرفی که با گل رس درست شده قرار دارند. روی تابلویی که آنجا قرار دارد نوشته شده وسایل شهید علی اسعدی. حدس می‌زنم شهید علی برادر دکتر باشد. نگاهم را می‌گردانم، تصویر آیت‌الله ‌خوشوقت را می‌بینم که به دیوار نصب شده و مضمون پیامی است. لحظاتی طول می‌کشد که دکتر سرش خلوت شده و پذیرای من شود. وارد اتاقش می‌شوم. یک تخت بیمار و میز کار تنها وسایلی است که دیده می‌شود. اما تا دلتان بخواهد تقدیرنامه و گواهینامه‌ است که دکتر برای آموختن طب سوزنی از کشورهای مختلف کسب کرده است. سر حرف را باز می‌کنم و او از خودش می‌گوید: «اهل بهشهرم. در خانواده‌ای مذهبی سیاسی بزرگ شدم. پدرم مهندس برق بود اما به سبب فعالیت‌های سیاسی که داشت اجازه استفاده از مدرکش را به او نمی‌دادند و در یک کارخانه کارگری می‌کرد. برای همین اوضاع مالی‌مان چنگی به دل نمی‌زد.»

رزمنده جوان

خاطرات شنیدنی از روزهای پر آَشوب دوران رژیم گذشته دارد. اینکه خانه‌شان همیشه تحت نظر بوده و پدرش‌گاه و بیگاه توسط ساواک دستگیر می‌شده است. تعریف می‌کند: «حاج ذبیح‌الله، پدرم معتمد محله‌مان بود. مردم دوستش داشتند و حرفش اعتبار داشت. برای اینکه کارگرهای بی‌سواد شرایط زندگی بهتری داشته باشند بهشان درس می‌داد. یادم می‌آید در قالب جلسات مذهبی و روضه همه را دور خود جمع می‌کرد و درباره مسائل سیاسی روز صحبت می‌کرد. مدتی هم در زندان بود. هر جا می‌رفت من همراهش بودم. مرتب پای منبر آیت‌الله ‌کوهستانی می‌رفت و من را هم با خودش می‌برد». انقلاب پیروز می‌شود و زندگی دکتر در مسیر دیگری قرار می‌گیرد. همان سال‌های اول که درگیری در شهر گنبد و کردستان اتفاق می‌افتد دکتر که آن زمان 16ـ 17 سال بیشتر ندارد به‌عنوان نیروی داوطلب برای سرکوبی آشوبگران به آنجا می‌رود. پس از آن را هم بازگو می‌کند: «سال 60 به جبهه اعزام شدم. فرمانده گردان بودم. از اول تا آخر جنگ. در یکی از عملیات‌ها هم شیمیایی شدم». او تمایلی ندارد بیشتر از این درباره جراحاتی که برداشته و اثرات بد گازهای شیمیایی که آزارش می‌دهد صحبت کند. درباره فعالیت‌هایش در جبهه می‌پرسم و این را هم جواب نمی‌دهد. تنها نکته‌ای که اشاره می‌کند این است که همزمان با او برادر نوجوانش علی هم در جبهه حضور داشته است: «من و علی با هم در یک جبهه نبودیم. او در عملیات کربلای 4 در شلمچه مفقوالاثر شد و پیکرش بعد از 11 سال به وطن بازگشت». او تا پایان جنگ می‌جنگد و در کنار آن درسش را هم می‌خواند. سال 67 در آزمون سراسری شرکت می‌کند و در رشته پزشکی قبول می‌شود. باقی ماجرا را از زبان خودش می‌شنویم: «از دوران کودکی به رشته پزشکی علاقه داشتم. بین دوست و آشنا یا فامیل هرکسی کسالتی داشت از من می‌خواستند پرستاری از او را برعهده بگیرم. با عشق این کار را می‌کردم. همین باعث شده بود کمک‌های اولیه را یاد بگیرم که در زمان جنگ به کارم آمد.»

مشاور و پزشک محله

دانشگاه زنجان قبول می‌شود و با انرژی هرچه تمام‌تر تحصیلاتش را ادامه می‌دهد. به گفته خودش خستگی برایش معنایی نداشته و حالا هم که 54 سال از خدا عمر گرفته چون جوانان پر تلاش فعالیت می‌کند. بچه‌های بسیج مسجد امام حسن مجتبی(ع) درباره خدماتی که در محله انجام می‌دهد زیاد می‌گویند. اینکه هر شب برای نماز به مسجد می‌آید و اهالی را رایگان مداوا می‌کند. می‌گوید: «سال‌هاست به مسجد امام حسن مجتبی(ع) می‌آیم. یک وعده نماز را حتماً در مسجد می‌خوانم. از سال‌ها پیش که لباس پزشکی به تن کردم سعی‌ام بر این بوده که در خدمت مردم باشم. برای همین هم وسایل پزشکی‌ام همیشه در مسجد بود و بعد از نماز، اهالی را معاینه می‌کردم. هنوز هم همین کار را می‌کنم. اغلب اهالی محله شماره تماس من را دارند و در مواقع حاد، اول از همه به من زنگ می‌زنند به جای کمک خواستن از اورژانس. از پشت خط راهنمایی‌شان می‌کنم و اگر مشکل خاصی باشد می‌خواهم که به بیمارستان بروند.» او به غیر از درمان بیماری‌های جسمی، مشاور خوبی هم برای رفع مشکلات خانوادگی است. با خنده تعریف می‌کند: «یکی از اهالی به من تلفن کرد که عروسم سرناسازگاری گذاشته و زندگی را به همه‌مان تلخ کرده است. برای اینکه پسرم اذیت نشود مسائل را بازگو نمی‌کنم اما خودم صدمه می‌بینم. کلی با او صحبت کردم و آرامش کردم. چند راهکار هم به او دادم که سکان زندگی را به دست بگیرد. یا مردی که با همسرش مشکل پیدا کرده و کارشان به جای باریک کشیده است. من نصیحت می‌کنم و آنها هم گوش می‌دهند.»

دکتر محمدمهدی اسعدی

پزشک معتمد آیت‌الله ‌خوشوقت

مسجد امام حسن مجتبی(ع) خانه آمال دکتر است. علاقه خاصی به آن دارد و برای همین هم در فاصله چند قدمی مسجد سکنی گزیده است. داستان شنیدنی دارد که بازگو می‌کند: «دانشجوی پزشکی بودم که توسط یکی از دوستان به اسم دکتر سید صدرالدین نبوی با آیت‌الله ‌خوشوقت آشنا شدم. بار اولی که این مرد روحانی را دیدم مهرش به دلم نشست. از صحبت‌هایش حال خوشی به من دست داد و فهمیدم که درست آمده‌ام. آنقدر علاقه‌مند به صحبت‌های او بودم که پنجشنبه جمعه‌ها از زنجان برای دیدار آیت‌الله ‌خوشوقت می‌آمدم در جلسات درسش شرکت می‌کردم. بعد از مدتی مورد اعتماد او واقع شدم. به گونه‌ای که کارهای درمانی‌اش را به من می‌سپرد. یکبار به من زنگ زد که وقتی کارهایت را تمام کردی و به خانواده‌ات هم رسیدگی کردی سری به من بزن. متوجه شدم که حالش خوب نیست. کار را تعطیل کرده و بی‌معطلی خودم را به او رساندم. در تب می‌سوخت. مرتب او را معاینه می‌کردم. اما اگر درمان تخصصی می‌خواست از پزشکان بیت کمک گرفته می‌شد.» او پای درس استاد نکته‌های زیادی را یاد گرفته است و از آموخته‌هایش برای ما می‌گوید: «آیت‌الله ‌خوشوقت می‌گفت برای سیر تعالی به دنبال ذکر خاص نباشید. فقط و فقط واجبات را انجام دهید و حرام را ترک کنید. این کار باعث تعالی تقوای شما می‌شود. خداوند سبحان خودش راه پیشرفت را به شما نشان می‌دهد.»

عهد با خدا

پزشک حاذقی است و در حوزه طب سوزنی فعالیت می‌کند. به گفته خودش در جراحی تبحر خاصی داشته و به توصیه استادانش باید جراحی را دنبال می‌کرده اما اینکه چطور شده سراغ طب سوزنی رفته برایم سؤال است. دکتر پاسخ می‌دهد: «در دوران دانشجویی‌ام می‌دیدم که خیلی از بیماری‌ها را پزشک تشخیص می‌دهد اما قادر به درمان نیست. در همان دوران نوجوانی کتابی درباره طب سوزنی خوانده بودم که می‌تواند خیلی از بیماری‌ها را درمان کند. تصمیم گرفتم سراغ این روش درمانی بروم اما بی‌گدار هم به آب نزدم. کلی درباره‌اش تحقیق کردم. برای یادگیری آن دوره‌های زیادی را پشت سر گذاشتم. فقط با این هدف که با کمک این علم بیماری‌هایی که قابل درمان نیستند را درمان کنم.» با دست مدارکی که به دیوار نصب شده را نشانم می‌دهد. از چین، روسیه، آلمان و کانادا گواهینامه طب سوزنی دارد.

طب سوزنی چین دکتر محمدمهدی اسعدی

تعریف می‌کند: «وقتی لباس پزشکی به تن کردم یکی از دوستان به طعنه گفت علاقه‌ات به پزشکی فقط برای پول است. همان دم از خدا خواستم که منبع درآمدی را برایم مهیا کند که فقط دغدغه‌ام خدمت به مردم باشد.» در مطب او حق معاینه مشخص نیست و هرکسی با توجه به وضع مالی‌اش هزینه درمان را پرداخت می‌کند. با توجه به شرایط مالی اهالی هزینه درمان از 30 تا 100‌درصد تخفیف داده می‌شود. طبق برآوردی که کرده با این روش ماهانه بین 4 تا 5 میلیون تومان به بیماران نیازمند کمک می‌کند. می‌گوید: «همسرم روان‌شناس است. او هم در این مطب به بانوان محله مشاوره می‌دهد. البته شماره تماسش را همه بانوان مسجد و محله دارند و مشکلات‌شان را با او در میان می‌گذارند.»

رفاقت بی‌نظیر

«رسول علیائی» یکی از جوانان فعال محله بهار است. دوستی او با دکتر اسعدی به 20 سال پیش برمی‌گردد. یعنی زمانی که نوجوان بوده است. می‌گوید: «دکتر اسعدی جاذبه و دافعه را با هم دارد. در عین جدیت شوخ‌طبع هم هست. برخورد مهربان او در مخاطب نوعی کشش ایجاد می‌کند. رفاقتش با بچه‌های مسجد مثال‌زدنی است. چون برادری بزرگ‌تر همه را زیر پروبال خود می‌گیرد. برایشان دل می‌سوزاند. هر روز که به مسجد می‌آید ساعتی وقت می‌گذارد و بیماران را معاینه می‌کند. بی‌هیچ تمنایی. پیگیر کار درمانی‌شان می‌شود و اگر دارویی بخواهند تهیه می‌کند. درمطبش هم نسبت به تعرفه‌ای که وزارت بهداشت اعلام کرده معاینه کمتری می‌گیرد. برای درمان به اعتقاد مذهبی آدم‌ها‌ کاری ندارد. اگر نیازمند باشد حمایت می‌کند. بیماری به او مراجعه کرده بود که خیلی از نظر ظاهری مقید به مسائل مذهبی نبود با این حال وقتی متوجه گرفتاری مالی‌اش شد درمانش را با تخفیف انجام داد.»

پیوند معنوی

ازدواج این پزشک معتمد با دکتر «سوده توکلی» به سال 76 برمی‌گردد. آشنایی‌شان از طریق یکی از دوستان اتفاق می‌افتد. دکتر توکلی می‌گوید: «همسرم روحیه ایثارگری را از دوران جنگ به یادگار دارد. حس دلسوزی او نسبت به دوروبری‌هایش ستودنی است. نه فقط برای همسایه و دوست و آشنا برای خانواده هم همین است. با من همراهی کرده تا بتوانم به مطالعات علمی‌ام برسم. اول به دیگران فکر می‌کند و بعد خودش. روز خواستگاری‌مان را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. از آرمان‌ها و اعتقاداتش گفت. خوشم آمد. من هم مثل او فکر می‌کردم. قرار شد که دست به دست هم دهیم و در خدمت خلق باشیم. زلال و بی‌ریا صحبت می‌کرد برای همین به دلم نشست. هیچ شرط و خواسته‌ای مطرح نکردم. زندگی‌مان را ساده و بی‌آلایش شروع کردیم. در دوره آشنایی زوجین که به اصطلاح نامزدی می‌گویند، از آیت‌الله ‌خوشوقت زیاد صحبت می‌کرد. او می‌گفت و من بیشتر مشتاق دیدن این مرد روحانی می‌شدم. بعد از ازدواج در همه برنامه‌های سخنرانی او شرکت می‌کردم. هدف‌مان یکی بود.» دکتر توکلی مشاور است و 20 مقاله ISI تألیف کرده است. خود نیز به بانوان محله مشاوره می‌دهد آن هم رایگان! ادامه می‌دهد: «اوایل ازدواجمان وقتی می‌دیدم که دکتر اسعدی همه وقتش را برای کمک به مردم می‌گذارد تعجب می‌کردم. وقت و بی‌وقت به او تلفن می‌کردند و بی‌آنکه دلخور شود پاسخ می‌داد.» ثمره زندگی مشترک دکتر اسعدی و بانو، دو فرزند به نام علی و زهرا است.

از حال همه خبر می‌گیرد
«رحیم کشیری» فرمانده پایگاه بسیج مسجد امام حسن مجتبی(ع) دکتر اسعدی را از دوران نوجوانی‌اش می‌شناسد و درباره او می‌گوید: «مردی خدا ترس که همه وقتش را برای خدمت به دیگران هزینه می‌کند. ارتباط خوبی با اهالی دارد و از حال همه خبر می‌گیرد. اگر متوجه شود کسی مشکلی دارد تا آن را رفع نکند آرام نمی‌گیرد. در برهه‌ای از زمان در بسیج مسئول ما بود و الان از او در امور مشاوره‌ای پایگاه کمک می‌گیرم. اغلب برنامه را ساماندهی می‌کند و توانسته فضایی صمیمی بین بچه‌های بسیج ایجاد کند.» کشیری یکی از خاطراتی که با دکتر داشته را تعریف می‌کند: «سن و سالی نداشتم مشکلی برایم پیش آمده بود و ذهنم را مشوش کرده بود. با دکتر در میان گذاشتم. برادرانه گوش داد و با حرف‌هایش من را آرام کرد. نصایح او آبی روی آتش بود. بعد هم از روزهای جبهه و جنگ گفت که رزمنده‌ها با همین امید به خدا سختی‌ها را تحمل می‌کردند. توصیه کرد که ذکر بگویم تا قلبم آرام شود.»
مژگان مهرابی – همشهری محله
عکاس: امیر پناهپور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *